بفرمائید
بفرمایید فروردین شوداسفندهای ما
نه برلب بلکه دردل گل کند لبخندهای ما
بفرماییدهرچیزی همان باشد که می خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم،عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
سرمویی اگر با عاشقان داری سر یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه ی پیوندهای ما
به بالایت قسم سرو و صنوبر با تو می بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
شب و روز از تو می گوییم و می گویند،کاری کن
که می بینم بگیرد جای می گویندهای ما
نمی دانم کجایی یا که ای آنقدر می دانم
که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما
بفرمایید فردا زودتر فردا شود امروز
همین حالا بیاید وعده ی آینده های ما
حتی اگر نباشی
مي خواهمت چنان كه شب خسته خواب را
مي جويمت چنان كه لب تشنه آب را
محو توام چنان كه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده دمان آفتاب را
بي تابم آن چنان كه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره تاب را
بايسته اي چنان كه تپيدن براي دل
يا آن چنان كه بال پريدن عقاب را
حتی اگر نباشي، مي آفرينمت
چونان كه التهاب بيابان سراب را
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را
در این زمانه هیچکس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست
همین دمی که رفت و بازدم شد
نفس ـ نفس،نفس ـنفس خودش نیست
همین هوا که عین عشق پاک است
گره که خود با هوس خودش نیست
خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بیخداست،پس خودش نیست
دلی که گرد خویش میتند تار
اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست
مگس، به هرکجا، بهجز مگس نیست
ولی عقاب در قفس، خودش نیست
تو ای من، ای عقاب بسته بالم
اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست
تو دستکم کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچکس خودش نیست
تمام درد ما همین خود ماست
تمام شد، همین و بس: خودش نیست
آواز عاشقانه
آوازعاشقانه ي ما درگلو شكست
حق با سكوت بود،صدا درگلو شكست
ديگر دلم هواي سرودن نمي كند
تنها بهانه ي دل ما درگلو شكست
سربسته ماند بغض گره خورده دردلم
آن گريه هاي عقده گشا درگلو شكست
اي داد،كس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي،هاي هاي عزا درگلو شكست
آن روزهاي خوب كه ديديم خواب بود
خوابم پريد وخاطره ها در گلو شكست
بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت
آيا ز ياد رفت و چرا درگلوشكست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست
تا آمدم كه با تو خداحا فظي كنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلوشكست

پنجره(برای فلسطین)
در انتهای کوچه ی شب،زیرپنجره
قومی نشسته خیره به تصویرپنجره
این سوی شیشه،شیون باران و خشم باد
در پشت شیشه بغض گلوگیر پنجره
اصرار پشت پنجره ی گفتگو بس است
دستی برآوریم به تغییر پنجره
تا آنکه طرح پنجره ای نو درافکنیم
دیوار ماند و حسرت تصویر پنجره
ما خواب دیده ایم که دیوارشیشه ایست
اینک رسیده ایم به تعبیر پنجره
تاآفتاب رابه غنیمت بیاوریم
یک ذره راه مانده به تسخیر پنجره
جز با کلیدناخن ما وا نمی شود
قفل بزرگ بسته به زنجیر پنجره
(زنده یاد قیصر امین پور)
نی نامه

خوشا ازدل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل رانشاندن
خوشازان عشقبازان یادکردن
زبان را زخمه ی فریاد کردن
خوشا از نی خوشا از سرسرودن
خوشا نی نامه ای دیگرسرودن
نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سربگیرد،دلنشین است
نوای نی نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش نینوایی است
نوای نی،دوای هردل تنگ
شفای خواب گل ،بیماری سنگ
قلم،تصویرجانکاهی است ازنی
علم،تمثیل کوتاهی است ازنی
خداچون دست برلوح و قلم زد
سراورابه خط نی رقم زد
دل نی ناله ها دارد از آن روز
ازآن روزاست نی را ناله پرسوز
چه رفت آن روز در اندیشه نی
که اینسان شد پریشان بیشه ی نی؟

فلسفه ی ساده
لحظه ی ویران شدن خانه هاست
جشن چراغانی ویرانه هاست
مزرعه ی شمع که آتش گرفت
خرمن خاکستر پروانه هاست
حیرت دریا شدن قطره ها
خواهش جنگل شدن دانه هاست
چشم به ره،گوش به زنگ صدا
حلقه ی خاموش در خانه هاست
هق هق بغض است به تسکین درد
دست تسلی به سر شانه هاست
گم شده در نقشه ی جغرافیا
ناحیه ی قاف در افسانه هاست
مسئله ی مشکل فرزانگان
فلسفه ی ساده ی دیوانه هاست
(زنده یاد قیصر امین پور)

غزل محال
توقله خیالی وتسخیر تو محال
بخت منی که خوابی وتعبیرتومحال
ای همچوشعرحافظ وتفسیرمثنوی
شرح توغیرممکن وتفسیرتومحال
عنقای بی نشانی وسیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و اساطیر تو محال
بیچاره ی دچارتوراچاره جزتوچیست؟
چون مرگ، ناگزیری وتدبیرتومحال
ای عشق ای سرشت من ای سرنوشت من!
تقدیر من غم و تغییر تو محال
(زنده یاد قیصر امین پور)
دستورزبان عشق
دست عشق ازدامن دل دورباد
می توان آیابه دل دستورداد؟
می توان آیابه دریاحکم کرد
که دلت رایادی ازساحل مباد؟
موج را آیاتوان فرمود:ایست!
باد را فرمود:باید ایستاد؟
آنکه دستورزبان عشق را
بی گزاره درنهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
درکف مستی نمی بایست داد
با تیشه ی خیال تراشیده ام تو را
درهربتی که ساخته ام دیده ام تورا
ازآسمان به دامنم افتاده آفتاب
یاچون گل ازبهشت خداچیده ام تورا
هرگل به رنگ وبوی خودش میدمدبه باغ
من از تمام گلها بوییده ام تو را
رویای آشنای شب و روز عمرمن
درخوابهای کودکی ام دیده ام تورا
ازهرنظرتوعین پسنددل منی
هم دیده هم ندیده پسنده ام تورا
زیباپرستی دل من بی دلیل نیست
زیرابه این دلیل پرستیده ام تورا
باآنکه جزسکوت جوابم نمیدهی
درهرسوال ازهمه پرسیده ام تورا
ازشعرواستعاره وتشبیه برتری
باهیچ کس بجزتونسنجیده ام تورا
(زنده یاد قیصر امین پور)


